تبلیغات
:: وبلاگ گروهی جمع نوشت ::



همینجوری!!

كوله‌پشتی‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛

و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالی رنجور و كوچك كنار راه ایستاده بود. مسافر با خنده‌ای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زیر لب گفت: ولی تلخ‌تر آن است كه بروی و بی ‌رهاورد برگردی. كاش می‌دانستی آن‌ چه درجست‌وجوی آنی، همین جاست.مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه می‌داند، پاهایش در گل است. او هیچ‌گاه لذتجست‌وجو را نخواهد یافت.و نشنید كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسی نخواهد دید. جز آن كه باید.

 

 

 

 

 

 

 

 

مسافر رفت و كوله‌اش سنگین بود..

آرشـیـــــــــــو :


. شهریور 1384 (3)
مرداد 1384 (11)
تیر 1384 (1)



  • پویا  [مدیریت وبلاگ]                 

  • فروغ  روزهای 20 و 5   هر ماه

  • بابک  روزهای 15 و 29 هر ماه

  • ساناز  روزهای 7 و 25  هر ماه

  • کاوه   روزهای 9 و 14 هر ماه                

  • پارسا روزهای 10 و 19  هر ماه                

  • نگین  روزهای 2 و 24   هر ماه             

  • سانی  روزهای 8 و 27 هر ماه        

  • فائزه  روزهای 12 و 28  هر ماه   

  • مهتاب  روز 22 هر ماه

  • هادی 77   روز 30 و 16 هر ماه

  • پاییز   روز 18  هر ماه

  • سیاوش روز 1  هر ماه

  • سمیرا   روز  4  هر ماه

  • نسیم   روز  17 هر ماه

  • شاهین روز های   11و 23 هر ماه

  • حمدانه  روز های  3 و 21 هر ماه

  • دبیر ریاضی   روز  13 هر ماه

  • مریم     روز  26 هر ماه

 جهت ورود به وبلاگ گروهی به مدریت وبلاگ  مراجعه کنید

Logo

Powered by:MIHANBLOG
design By:
POUYA

¯ ترا چشم در راهم ...!

دوشنبه 10 مرداد 1384

  

.   این روزها به همه جا پناه می برم تا از خود بگریزم و چه بیهوده گریختنی .... كاش خوابهایم را پایانی نبود ... یا لااقل تعبیری شان بود ...كاش تعبیر خوابهایم " تو " بود ..... این روزها دیگر طلوع كه می كنی ... من غروب كرده ام ، تو خورشیدی و من مهتاب؟ یا تو ماه و من آفتاب؟ تو اگر ماه من ستاره می شوم ... تو اگر خورشید من سایه میشوم تنها بگذار با تو طلوع كنم ، دلم برای  نبودنت، ندیدنت، نداشتنت هم دیگرتنگ است...

       ترا در میان شفافیت اندیشه هایی  که از سوسوی  چشمانی پاک است ، یافتم ...!  ترا از میان صدها خاطره یافتم ، ترا از آسمانی بی ابر ، ترا از عشقی پاک ، من ترا لمس كردم در نهایت پاکیت ! من ترا زیر پوست بی باوریهایم احساس كردم ، گرمایی دلچسب ! من ترا شنیدم در نهایت بی صدایی !‌   دلم می خواهد ، بازهم روزی بیاید ، كه دستانم را در دستانت بگیری و باز مرا بخوانی ، به نام ..... ! و من در این انتهای بودن ها باز خواهم گشت ... باز خواهم گشت .. و در عادت نفسهایت خواهم رفت و باز خواهم گشت ... و همچون نفس در سینه ات حبس خواهم شد....!

    بی تو امشب از هر شبی خالی ترم .. نفسم را ؛ ها ؛ میکشم .. و هق هق گلویم . ... را میبلعم .. به ظاهر میخندم .. نقابی از تصویر خنده بر صورتم میگذارم .. که کسی چهره ام را نبیند ...~

     امشب چقدر لجام گسیخته دلم بدنبال تو میگردد .. و دستانم كه در پشت دستانت كه مینویسند گره میخورد .. عاشقانه ترین  نوع آرامش در رگانم جاریست ، صداقت چشمانت را دوستدارم ... پاكی دلت راهم تو دیگر آنقدر در من جای گرفته ای كه خود من شده ای ..

   در آفرینش کلماتی در ذهنم  و یاد و خاطره ام ..! هر چه گشتم چیزی جز خوبی و یادهای پاک تو نبود ...! چیزی جز تقاطع خاطراتی که از پی هم پی در پی و گذرا می آیند و میروند.

یاد ها را گرامی خواهم داشت ...! میخواستم یادم باشد که باز برای تو مینویسم ..! میخواستم یادم باشد که تو تنها محور خواهش های دلم بودی ..! و باز هم عنان خود را از دست داده ام که جملاتی برایت بیافرینم که ناب بودنش را و تک واژه بودنش که فقط برای توست ... را احساس کنی.

       کلمات حقیرند .. آری کلمات حقیرند  ...!  برای گفتن از تو ،جملات

نا مانوس ...!   واژه ها برایت غریب نیست ...! آنچه مینویسم شاید نگفته ام که ذره ذره اش را لمس کرده ای ....!

به جمله ای می اندیشم که با هر بار گفتنش تنم میلرزد ..! (~) و با هر بار گفتنش غرق اوهام میشود که باور میکنم یا نه؟  هجوم بی وقفه و آنی تنهایی را بر تنم حس میکنم ... ذهنم از تصورش که لحظه ای بی تو باشم ...! مچاله میشود ..! و در خود فرو میروم ....! به تو می اندیشم ... به رد انگشتانت بر چهره ام ... به جایی که فقط من بودم و تو...!

به سخاوتی که چشمانت داشت ...! به حقارتی که این جملات عاجز از بیانش برای گویش هزار کلام و هزار یاد ... لحظه ای از یادهایم با توست ... محو میشوم ... در رویایی شیرین ...!

دلم از به یاد آوردن صد خاطره از تو ..! طعمی شیرین به خود میگیرد ...! هر چه هست ... طعم گس خرمالو نیست ...! طعم شیرین سیب سرخ حوا هم نیست ..! طعم شیرین سخاوتی است که از تو بیادگار در ذهنم حک شده است ...!

انگار که سالهاست در ذهنم آن را پرورانده ام . که تنها از تو بگویم و از تو بخواهم که باز بگویی ..! آنچه در ذهنت پنهان داشته ای ..! و باز هم بگویی دوستم داری ... و باز هم بگویم دوستت دارم ..! تا که مبادا ترک بردارد شیشه نازک دل ...! 

نگاه کن هنوز هم جایت خالیست ... هنوز هم ثانیه های شب را تنفس میکنم .... و هنوز هم دستانم را برای گرفتن ستاره ای به آسمان دراز میکنم ... ولی ستاره ای نیست ...! محو میشود ... در دیدگانم ... و خوف و وحشت جدایی تنم را میلرزاند ... که شاید نباشی ... نگاه کن هنوز هم  من  ترا چشم در راهم ...~

مهرتان افزون ... شاد زی ...

نویسنده متن: پارسا

 

دوشنبه 10 مرداد 1384 :: 01:08 ق.ظ



 

...................................................................................

p © www.grouplog.mihanblog.com

 2005-2006 All Rights Reserved-استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است

Design:POUYA