تبلیغات
:: وبلاگ گروهی جمع نوشت ::



همینجوری!!

كوله‌پشتی‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛

و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالی رنجور و كوچك كنار راه ایستاده بود. مسافر با خنده‌ای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زیر لب گفت: ولی تلخ‌تر آن است كه بروی و بی ‌رهاورد برگردی. كاش می‌دانستی آن‌ چه درجست‌وجوی آنی، همین جاست.مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه می‌داند، پاهایش در گل است. او هیچ‌گاه لذتجست‌وجو را نخواهد یافت.و نشنید كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسی نخواهد دید. جز آن كه باید.

 

 

 

 

 

 

 

 

مسافر رفت و كوله‌اش سنگین بود..

آرشـیـــــــــــو :


. شهریور 1384 (3)
مرداد 1384 (11)
تیر 1384 (1)



  • پویا  [مدیریت وبلاگ]                 

  • فروغ  روزهای 20 و 5   هر ماه

  • بابک  روزهای 15 و 29 هر ماه

  • ساناز  روزهای 7 و 25  هر ماه

  • کاوه   روزهای 9 و 14 هر ماه                

  • پارسا روزهای 10 و 19  هر ماه                

  • نگین  روزهای 2 و 24   هر ماه             

  • سانی  روزهای 8 و 27 هر ماه        

  • فائزه  روزهای 12 و 28  هر ماه   

  • مهتاب  روز 22 هر ماه

  • هادی 77   روز 30 و 16 هر ماه

  • پاییز   روز 18  هر ماه

  • سیاوش روز 1  هر ماه

  • سمیرا   روز  4  هر ماه

  • نسیم   روز  17 هر ماه

  • شاهین روز های   11و 23 هر ماه

  • حمدانه  روز های  3 و 21 هر ماه

  • دبیر ریاضی   روز  13 هر ماه

  • مریم     روز  26 هر ماه

 جهت ورود به وبلاگ گروهی به مدریت وبلاگ  مراجعه کنید

Logo

Powered by:MIHANBLOG
design By:
POUYA

¯ درباره موسیقی

شنبه 8 مرداد 1384

زندگی می گذرد. تن و جان همچون امواج دریا در نشیب و فرازند. نقش زمان بر جسم درختی كه پیر می شود، می نشیند. سراسر جهان فرسوده و نو می شود. تنها تو، ای موسیقی جاویدان در گذر نیستی. تو قلمروی بی پایانی، تو سرود جاویدانی. زندگی در مردمك روشن چشمانت چهره خشم آگین خود را منعكس نمی بیند... تنها تویی كه نمی گذری. بیرون از جهانی، خود به تنهایی جهانی هستی...

موسیقی، ای دوست یكدل و پر صفا، برای چشمانی كه از درخشش زننده آفتاب این جهان خسته گشته، فروغ مهتابی تو بهترین آرام بخش است.

موسیقی، ای دوشیزه مادر كه همه سوداها را در پیكر بی آلایش خود گرد آورده ای. ای كه در دریاچه چشمانت، همه خوبی ها و همه بدی ها را نهفته داری و خود فراتر از بدی و فراتر از خوبی هستی. آن كس كه در تو پناه گیرد بیرون از زمان و مكان زندگی می كند... زنجیره روزهایش همه جز یك روز نخواهد بود و دندان مرگ، كه همه را می گزد، بر او خواهد شكست.

ای موسیقی كه برای روح دردمند من نغمه سرودی. ای موسیقی كه جان مرا استوار و شاد ساختی، ای عشق من و گنج من، دهان پاك تو را می بوسم. میان موهای زرین تو چهره ام را پنهان می كنم و پلكهای سوخته ام را بر كف نرم دستهایت می نهم... در پیشگاه تو سخن نمی گویم. چشمهایم بسته است و من درخشش وصف ناپذیر چشمانت را می بینم و لبخند دهان خاموشت را می نوشم. خود را به روی قلب تو می فشارم و طپش زندگی جاوید را می شنوم.

از رومن رولان (كتاب ژان كریستف)

نوشته شده توسط سانی

شنبه 8 مرداد 1384 :: 05:07 ق.ظ



 

...................................................................................

p © www.grouplog.mihanblog.com

 2005-2006 All Rights Reserved-استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است

Design:POUYA