تبلیغات
:: وبلاگ گروهی جمع نوشت ::



همینجوری!!

كوله‌پشتی‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛

و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالی رنجور و كوچك كنار راه ایستاده بود. مسافر با خنده‌ای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زیر لب گفت: ولی تلخ‌تر آن است كه بروی و بی ‌رهاورد برگردی. كاش می‌دانستی آن‌ چه درجست‌وجوی آنی، همین جاست.مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه می‌داند، پاهایش در گل است. او هیچ‌گاه لذتجست‌وجو را نخواهد یافت.و نشنید كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسی نخواهد دید. جز آن كه باید.

 

 

 

 

 

 

 

 

مسافر رفت و كوله‌اش سنگین بود..

آرشـیـــــــــــو :


. شهریور 1384 (3)
مرداد 1384 (11)
تیر 1384 (1)



  • پویا  [مدیریت وبلاگ]                 

  • فروغ  روزهای 20 و 5   هر ماه

  • بابک  روزهای 15 و 29 هر ماه

  • ساناز  روزهای 7 و 25  هر ماه

  • کاوه   روزهای 9 و 14 هر ماه                

  • پارسا روزهای 10 و 19  هر ماه                

  • نگین  روزهای 2 و 24   هر ماه             

  • سانی  روزهای 8 و 27 هر ماه        

  • فائزه  روزهای 12 و 28  هر ماه   

  • مهتاب  روز 22 هر ماه

  • هادی 77   روز 30 و 16 هر ماه

  • پاییز   روز 18  هر ماه

  • سیاوش روز 1  هر ماه

  • سمیرا   روز  4  هر ماه

  • نسیم   روز  17 هر ماه

  • شاهین روز های   11و 23 هر ماه

  • حمدانه  روز های  3 و 21 هر ماه

  • دبیر ریاضی   روز  13 هر ماه

  • مریم     روز  26 هر ماه

 جهت ورود به وبلاگ گروهی به مدریت وبلاگ  مراجعه کنید

Logo

Powered by:MIHANBLOG
design By:
POUYA

¯ این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی!

چهارشنبه 19 مرداد 1384

یادم میاد وقتی کوچیک بودم، از مادرم میپرسیدم اونایی که میمیرند یعنی چی میشن؟اونم یه نگاهی به من میکرد و میگفت خدا وقتی از یکی خوشش بیاد و خیلی دوسش داشته باشه واسش یه دعوت نامه میفرسته بتونه بره پیشش. پرسیدم: یعنی خدا مارو دوست نداره که واسمون دعوت نامه نمیفرسته؟! گفت: چرا، خدا همه ما آدمهارو دوست داره ولی بعضی از آدمها اونقدر خوب هستند که میخواد بیان پیشش و بخاطر همین زود اونارو میبره... منم از خدا میخواستم که منم بتونم خوب باشم.

...

فروغ  عزیز بخاطر از دست دادن عزیزی این روزها حال و هوای دیگه ای داره، نمیدونم چطوری میشه بهش دلداری داد ، چون اینو خوب میدونم که دلداری دادن اونم به کسی که عزیزشو از دست داده خیلی سخته و شاید هیچ وقت نتونی، ولی شاید با این متن و این لوگو کمی بتونیم در غمش شریک باشیم. و امیدوارم او هم ما را شریک بدونه. پس بیاید برای تسلی خاطرش به وبلاگش بریم و به او تسلیت بگیم. تا شاید کمی هر چند ناچیز آرام بگیرد.

هرگز رفتن غیره منتظره ات ، را باورم نیست ...! میدانم ... میدانم ... که باز خواهی گشت ... ! باز آمدنت را سروری خواهیم داشت ...! و شاد خواهیم زیست ...!
شاید نمیدانی ...؟ که با رفتنت دیگر هیچ ستاره ای سو سو نمی زند ... ؟ بی تو دیگر ستاره ها یک به یک همچون شهابی از آسمانی فرو میافتند ...! درخشش نور مهتاب بی تو دیگر چشمی را خیره نمی کند ...!

باز گرد ... به دورانی که ترا نیاز است ...! باز گرد به دورانی که همیشه بودی ...! مهربان ... صادق ... پاک ... ! باز گرد و ببین این همه چشم را که تنها برای آمدنت به آسمانی بی ستاره چشم دوخته اند ...! و کلماتت را جستجو میکنند ...! که بیایی و باز برای همیشه جاودان بمانی ...! باز گرد ... برایت حرفهایی تازه تر خواهم داشت ...! میدانم قلبهای شیشه ای آنقدر ظریفند که با یک تلنگر ترک بر میدارند ... ولی تو قلبت آسمانی است ...! دلت آنقدر با واژه های مهربانی آشنایند ، که شاید هرگز خود نمیدانی ...! چقدر محبت در دلها به جای گذاشته ای ...؟ قلبهای آسمانی هرگز ترک بر نمیدارند ...! زود نمی شکنند ... خرد نمیشوند ...! همیشه جاودان خواهند ماند ...! برای همیشه ء هستی ...!

ازطرف تمامی اعضای وبلاگ جمع نوشت

 

چهارشنبه 19 مرداد 1384 :: 12:08 ب.ظ



 

...................................................................................

p © www.grouplog.mihanblog.com

 2005-2006 All Rights Reserved-استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است

Design:POUYA